
ظهر عاشورا بود، گویی آفتاب از نوک نیزه ی رزمندگان فرو میتابید . دستی که برای فرود آوردن شمشیر بلند میشد از گرمای آن آتش میگرفت وتاول می زد .لبهای تشنه وداغمه بسته یاران امام همسان وهمرنگ خون بسته شده بود.
تو گویی برتن خسته اسبهاشان که جابجا بر آن آثار خنجر ونیزه وتیغه خونین بر تن شکسته بود منگوله رنگارنگ تزیین آویخته اند.
دو دنیا شگفت انگیز وبس متضاد .یک سو لشکری جرار وبیکران ، سیراب وتا گلو بلعیده وتا بن دندان مسلح .....اتحاد وهماهنگی سپاه گران کفر ونامردمی دشمن خو وبیرحم .دهنهای به قهر وتحقیر واستهزاءتا چاک لبها وا شده!
...وآن سو ،تنها هفتادو دو تن .
سواران دست از زندگی شسته . اسبهای تشنه ، سینه های خسته وگلو های خشک ....بدنهای خون چکان ودستهای بریده!
این سو امام ، تنهای تنها وآن سو لشکر گران یزید بی شمار وبی پایان.
برای یکسره کردن کارکشتار پا برزمین میکوفتند ، کناری ایستاد ، نعال از پا بیرون کرد وبه زمین گرم ، رو به سوی قبله ایستاد وبه نماز ظهر مشغول شد .
به نماز ایستاد ودر جذبات آن رحمت آمدنی وفراگیر .... آن سبحات ربوبی که چتر رحمانی اش را بر او گشوده بود وآبشاروار باران عشق را بر سر وجان تشنه اش میریخت غرقه شد.
غرقه شد وآن دنیای غرنده ی چکاچک شمشیرها ونیزه ها را یکسره به فراموشی سپرد.
غرق خویشتن خود وآن دلدار یگانه ای که برابر خود میدید ، شد .
آن سان ، که گویی اینان ، این کولاک جهانخوار دشمنان اصلاً نیستند وهرگز وجود خارجی ندارند ، هیچ نیستند ویا اگر هستند بر تندیسهای پوشالی وجودی شان همچون بود ونبودشان پوچ وپوکند!!
.... عمر بن سعد خود تیری در چله کمان نهاد ، زانو زد وتیر را پرتاب کرد وآنگاه به دنبال او تمامی سپاه به کار آماجگیری آن قدوه هدایت وپیکره پاک وایستای رحمت ، به زمین نشست.
امام گرم نیاز ومشغول قلب عاشق وسرود مهرواره خود بود وبر لبانش تلاوت آیات ایمان وامید وروشنی وهدایت .... حبیب با قامت دوتا برابر امام ایستاد وسپرش را برابر نمازگزار گرفت.
سنگی تیز وبران فرو آمد وپیشانی امام را شکافت ،خون سرازیر شد وبه یک دم تمامی چهره گلگون وپاکش را فرو شست .حبیب غرید. پیکانهایی دیگر بر سپرحبیب وتن امام نشست.... همچنان امام نمازش را ادامه میداد . اما ناگاه سربازی جوان ،بلند قامت با چهره ای دل انگیز اما تند خو وبسان غرش تندر پیش آمد . قلب لشکر را شکافت وپیش آمد
.... پیش آمد وشمشیر ونیزه وتیر وکمان وسپر وزره وکلاهخود وهمه چیز وهمه حفاظ هستی اش را از تن دور کرد وخشمگنانه حبیب را به کناری زد وپیرهن خود را در برابر چشمان حیرت زده لشکرخصم ازتن برگرفت وآنگاه تن برهنه اش را سپرامام کرد وآنجا عریان ایستاد.
یعنی که پیرهنی برتن داشتن وآنگاه داعیه حفاظت این مظهر ایمان وعشق ورحمت را داشتن گرانباری وگرانجانی است
یعنی که من این خداواره ی تنها واین چراغ هدایت را نه به اسباب بیرونی ، که با عمق جان دفاع میکنم.
دور بادا !!که دشمنان گمان برند به اندازه ساتر یک پیرهن از تو محجوب ودور افتاده باشم .
وبدین سان سرباز جوان برابر امام ایستاد ُ وباران تیر و نیزه وسنگ تنش را آماج هزاران ناوک خلنده خود کرد . آنجا آن قدر ایستاد تا تن غرق به خونش ُآخرین قطره های خود را نثار کرد.
تا آخرین لحظه !
....وآنگاه که که امام نمازش را به پایان رساند . او بر خاک افتادواین چنین جان سپرد !
از کتاب سرباز / میثاق امیر فجر