نوروز

                         

                             DSC04656.JPG       

یادش بخیر! عید نوروز که می شد،پدربزرگ  می داد گلدون های شمعدونی  پشت پنجره را روی پله های حیاط  می چیدند. بنفشه  های تازه سر از خاک بیرون زده را در باغچه های بزرگ حیاط نوازش می کرد، پوشش روی حوض را که بخاطر در امان ماندن ماهی ها از سرمای سوزنده ی زمستان بر آب یخ زده حفاظ می شد ، کنار می زدند وبا آبی تازه  پر می کردندو گرفتن ماهی های قرمز زیر یخ ها عالمی داشت......

 انگار همین دیروز بود خنده های پدر بزرگ  کنار بخاری ذغالی، جوشیدن سماور اتاق مادر بزرگ که همه را در روزهایی اینچنینی دور هم جمع می کرد .خنده ی ما بچه ها ، تاب بازی از درخت بزرگ گلابی دانه پاشیدن به کفتر هایی که پدر بزرگ می گفت ؛از بهشت آمده اند .

پر وخالی شدن مهمان خانه و رفت وآمد همه اقوام به خانه پدر بزرگ در روزهای عید نوروز و عیدی گرفتن  بزرگ وکوچک ، از دست پر برکت پدر بزرگ که همیشه اولین کار بعد از سال تحویل بود، هنوز قران جلد قهوه ای بابا بزرگ ، که اسکناس های نو را از لای آن بیرون می آورد روز میز پدربوی گل های شب بو را می دهد..... تا روز های عید  وبازدید ها تمام شود شاید بیشتر از صد بار عیدی ها را می شمردیم...

 

   برای شما نوروز تداعی چه معنایی است؟


باغ لاله ها ، منطقه عثمان بیگ، استانبول

زیباترین خنده

.... در آسمان از بشارت رحمانی سوری بر پاست .

...... چهره شکفته در بهاران سبحانی ، این وجود بی همتای روحانی که یک بارقه اش ملکوت آسمان را از خود پر کرده است ،در برابر این مژده بی همتای جلوس واسطه فیض وجوهره خلقت ..... آسمان وزمین بر خود میپیچد .....

....آری از آزرم آن یک قطره رحمت که بر لبه کنگره بهشت فرو چکید ، نه تنها دوزخ که کاخ کسری از میان دو نیم شد وچارده کنگره آن فروریخت وآتشکده فارس که هزاران سال بی وقفه روشن بود ،خاموش گشت !...

 

 آن نور رحمانی زاده شد وسرود آزادی سر داد ... لا اله الا الله .... وبه همسرایی آن لحظه تمام آفرینش ،تسبیح گویان به رقص آمدند .کروبیان با ابریق هایی در دست ، ساقیان صف زده این نوازش آسمانی ، سر مست نشید های سپاس وترانه های شکر معنای هستی غایی خود را باز یافتند ......

                                  لولاک لما خلقت الافلاک ....

 ملکی ، حریر سپید را از تن کوچکش کنار زد ، با آبی مطهر، هفت بار تن اطهرش را غسل نمود وخاتم نبوت را میان دو کتفش نهاد.... اینک بر گنبد قصر آفرینش ، نوری به سپیدی شیر ، آبشار مهی سیماب گون ونمسار فروریخت وبر ایوان آسمان قندیلهای یاقوت با طارم زبر جدین آویخت ......

 آمنه ، برای اولین بار بعد داغ همسر ، با بهشت خندید ........

 

سوگ خاتم

 نمی دانم چرا امشب واژه ها از چشم چکامه خون میگرید،

 نمی دانم زمینیان چگونه عروج رحمت را بر هم حکایت خواهند کرد!

کیست که حس نکند دلتنگی غروب خورشید را....

 خدایا چه غریب مانده ایم در این سردی وخموشی مرگ!

 کجا رفت آفتاب؟ که بر تن های تنهایمان امید زندگی بخشد؟

کجا رفت نسیم؟ که بر اجساد رخوت گرفته مان رائحه ی حیات بخشد؟

کجاست آن مهربانی که، سر بر شانه پر مهرش نهیم تا آرامش ایمان از زلال اشک بر قلبمان بنشیند؟

 کجاست عشق؟

 کجاست ایمان.....

                                           **********************

نشنیده ام که در کوچه های گُر گرفته ی مکه شمشیری برهنه کرده باشد که "باورکنیدم! من رسول خدایم." و نیز نشنیده ام که برای اثبات خویش منبری فراز کرده باشد از استدلال های عقلی. او برای اثبات خویش گفت: من را می شناسید به «امانت»؟ گفتند بله، گفت به «راستی» چه؟ گفتند بله! گفت حال می گویم که خدا مرا به رسالت برگزید. او رسالت را از اخلاق آغاز کرد. و چنین شد که جوان  امین مکه با جذبه­های اخلاقی اش، شد «عزیز عربستان» و «عزیز انسان».

نشنیده­ام که مردی یا زنی از عربستان از ترس تیغ برآمده از نیامش، به او شهادت دهد که رسول خداست؛ و نشنیده ام که مردی یا زنی از آن دیار به هوای تحفه های نابش گفته باشد او پیامبر خداست. همه در صداقش غرق شدند و در شخصیتش محو.

"آغاز" و "انجام" راهش با اخلاق بود. او راست گفت حتی به دروغگویان! و کوشید تا انسان را با حقیقت روبرو کند بی آنکه بخواهد با تازیانه اش یا شمشیرهای برهنه اصحابش آنان را به "بهشت" در آورد. به عیادت کسی رفت که بر سرش خاکستر ریخت بی آنکه از او بخواهد تأییدش کند. رسالت"محمد (ص)" از اخلاق روئید و به اخلاق بارور شد!
در سالروز رحلتش ما خود را مخاطب رسالتش بدانیم. فاصله ما با او در "نرخ تن دادن ما به اخلاق است". همین!
 

برگرفته از وبلاگ خاک خیس

 

اربعین

 

                          m04[1].jpg

نماز ظهر عاشورا

 

 

                                

 

ظهر عاشورا بود، گویی آفتاب از نوک نیزه ی رزمندگان فرو میتابید . دستی که برای فرود آوردن شمشیر بلند میشد از گرمای آن آتش میگرفت وتاول می زد .لبهای تشنه وداغمه بسته یاران امام همسان وهمرنگ خون بسته شده بود.

تو گویی برتن خسته اسبهاشان که جابجا بر آن آثار خنجر ونیزه وتیغه خونین بر تن شکسته بود منگوله رنگارنگ تزیین آویخته اند.

 دو دنیا شگفت انگیز وبس متضاد .یک سو لشکری جرار وبیکران ، سیراب وتا گلو بلعیده وتا بن دندان مسلح .....اتحاد وهماهنگی سپاه گران کفر ونامردمی دشمن خو وبیرحم .دهنهای به قهر وتحقیر واستهزاءتا چاک لبها وا شده!

...وآن سو ،تنها هفتادو دو تن .

سواران دست از زندگی شسته . اسبهای تشنه ، سینه های خسته وگلو های خشک ....بدنهای خون چکان ودستهای بریده!

این سو امام ، تنهای تنها  وآن سو لشکر گران یزید بی شمار وبی پایان.

 برای یکسره کردن کارکشتار پا برزمین میکوفتند ، کناری ایستاد ، نعال از پا بیرون کرد وبه زمین گرم ، رو به سوی قبله ایستاد وبه نماز ظهر مشغول شد .

 به نماز ایستاد ودر جذبات آن رحمت آمدنی وفراگیر .... آن سبحات ربوبی که چتر رحمانی اش را بر او گشوده بود وآبشاروار باران عشق را بر سر وجان تشنه اش میریخت غرقه شد.

غرقه شد وآن دنیای غرنده ی چکاچک شمشیرها ونیزه ها را یکسره به فراموشی سپرد.

غرق خویشتن خود وآن دلدار یگانه ای که برابر خود میدید ، شد .

آن سان ، که گویی اینان ، این کولاک جهانخوار دشمنان اصلاً نیستند وهرگز وجود خارجی ندارند ، هیچ نیستند ویا اگر هستند بر تندیسهای پوشالی وجودی شان همچون بود ونبودشان پوچ وپوکند!!

.... عمر بن سعد خود تیری در چله کمان نهاد ، زانو زد وتیر را پرتاب کرد وآنگاه به دنبال او تمامی سپاه به کار آماجگیری آن قدوه هدایت وپیکره پاک وایستای رحمت ، به زمین نشست.

 امام گرم نیاز ومشغول قلب عاشق وسرود مهرواره خود بود وبر لبانش تلاوت آیات ایمان وامید وروشنی وهدایت .... حبیب با قامت دوتا برابر امام ایستاد وسپرش را برابر نمازگزار گرفت.

سنگی تیز وبران فرو آمد وپیشانی امام را شکافت ،خون سرازیر شد وبه یک دم تمامی چهره گلگون وپاکش را فرو شست .حبیب غرید. پیکانهایی دیگر بر سپرحبیب وتن امام نشست.... همچنان امام نمازش را ادامه میداد . اما ناگاه سربازی جوان ،بلند قامت با چهره ای دل انگیز اما تند خو وبسان غرش تندر پیش آمد . قلب لشکر را شکافت وپیش آمد

.... پیش آمد وشمشیر ونیزه وتیر وکمان وسپر وزره وکلاهخود وهمه چیز وهمه حفاظ هستی اش را از تن دور کرد وخشمگنانه حبیب را به کناری زد وپیرهن خود را در برابر چشمان حیرت زده لشکرخصم ازتن برگرفت وآنگاه تن برهنه اش را سپرامام کرد وآنجا عریان ایستاد.

یعنی که پیرهنی برتن داشتن وآنگاه داعیه حفاظت این مظهر ایمان وعشق ورحمت را داشتن گرانباری وگرانجانی است

یعنی که من این خداواره  ی تنها  واین چراغ هدایت را نه به اسباب بیرونی ، که با عمق جان دفاع میکنم.

 دور بادا !!که دشمنان گمان برند به اندازه ساتر یک پیرهن از تو محجوب ودور افتاده باشم .

وبدین سان سرباز جوان برابر امام ایستاد ُ وباران تیر و نیزه وسنگ تنش را آماج هزاران ناوک خلنده خود کرد . آنجا آن قدر ایستاد تا تن غرق به خونش ُآخرین قطره های خود را نثار کرد.

 تا آخرین لحظه !

....وآنگاه که که امام نمازش را به پایان رساند . او بر خاک افتادواین چنین جان سپرد !

 


از کتاب سرباز / میثاق امیر فجر

 

 

برکت خانه

 

  یکسال پیش ۷/۹/۸۸ در آستانه روز عرفه ، اولین مطلب وبلاگ صهبا را نوشتم .

 این کلبه مجازی ، بسیار بهتر از آنچه فکر میکردم میقات اساتید بزرگوار ودوستانی شد که با ابراز لطف ونظرات ارزشمندشان برای ادامه نوشتن  مشوقم بودند.

قصدم از ایجاد ونوشتن وبلاگ ، اشاره ساده وکوتاه به اتفاقات روز مره، توجه به رفتارهای فردی خود در روابط اجتماعی وعنایت به مسائل اخلاقی بوده وهست . این مطالب گاهی در قالب مناسبت ها ، دل نوشته ها ، خاطرات شخصی وتجربه هایی است که در محیط های مختلف بیان شده است .

 از همه عزیزانی که در این مدت با ارسال ایمیل وپیام های خصوصی ابراز لطف کرده وتذکر یا نقد هایی برنوشته ها داشتند صمیمانه تشکر میکنم .

گویند :" خانه ای که در آن مهمان داخل شود ، برکت وخیر در آن وارد شود "

 برکت این خانه مجازی به قدوم مبارک دوستان است امیدوارم این خیر مستدام باشد.

در طول یکسال گذشته تعداد ۱۹۷ پست ایجاد شده است . متوسط دوستانی که مهمان این کلبه بوده اند روزانه ۴۷ نفر بوده است .

مجموعا تا این ساعت چهارده هزاروهشتاد وهشت بازدید انجام گرفته که از ۲۲ کشور جهان به ترتیب تعداد کشور های مذکور بوده است :

ج. ا. ايران

 

 

2 کانادا

 

 

اوکراين

 

 

4 آمريکا

 

 

5 هلند

 

6 امارات

 

 

7 بلژيک

 

8 نروژ

 

 

9 انگلستان

 

 

10 آلمان

 

 

11 روسيه

 

 

12 کويت

 

 

13 کلمبيا

 

 

14 فرانسه

 

 

15 افغانستان

 

 

16 ترکيه

 

 

17 اتريش

 

 

18 ژاپن

 

 

19 دانمارک

 

 

20 پرتغال

 

 

21 بنگلادش

 

 

22

کرواسی

 

 

 

 ضمن احترام به خواسته دوستان مبنی بر ارائه پروفایل ،  هر چند این کار را برای وبلاگ نویسی حق مسلم مخاطب میدانم، لکن به دلائل تجربه تلخی که در این زمینه داشتم فعلا از این امر معذورم .شاید در آینده تجدید نظری انجام دادم .

امید دارم ؛دوستانی که مهمان  این خانه میشوند با نظرات مفید در پر بارتر شدن محتوای وبلاگ یاری ام  کنند .

علامه طباطبایی

 ۲۴ آبان ماه سالگرد درگذشت مردی است  که اندیشه ها ونوشته های او حکایت از روح لطیف وسرشار از معنویت دارد.تفسیر المیزانش بیانگر علم بی نظیر ودرک عمیق و شهودی اوست ، مقامی که بسیاری اندیشه آن نیز نتوانند کرد او که کس نمیداند چرا در آخرین روزهای زندگی سروده هایش را از اطرافیان باز ستاند ودیوان اشعارش را به آتش کشید.....

 او که اسب سوار وتیر انداز ماهری بود خطاطی وطراحی ونقاشی اش حرف نداشت ، دست به قلم وشاعر بود، استاد صرف ونحو، معانی وبیان ،اصول وکلام،ریاضی ونجوم و....

صاحب نظر درمعماری وطراح اصلی مسجد حجت در قم وآشنا به علوم روز ...

 او که بعلت فقر وامرار معاش مدت ده سال درس را رها کرد وبه کشاورزی پرداخت .

                                        

در ارتباط با سروده هایشان مطالبی از خودشان نقل شده است:

در ایامی که در نجف بودم زندگی به سختی گذران میشد ،روزی خدمت آیت‌الله قاضی رسیدم و قصه دل با او گفتم، ایشان نصایحی فرمودند. آن‌گاه که از خدمت استاد مراجعت کردم،  حس کردم آن‌چنان سبکبارم که  گویی در زندگی هیچ‌گونه ملالی ندارم و مضمون پند ایشان را به صورت شعری درآوردم.»

دوش که غم پرده ما می‌درید
خار غم اندر دل ما می‌خلید

در بَرِ استاد خرد پیشه‌ام
طرح نمودم غم و اندیشه‌ام

کاو به کف آیینه تدبیر داشت
بخت جوان و خرد پیر داشت

پیر خرد پیشه و نورانی‌ام
برد ز دل زنگ پریشانی‌ام

گفت که «در زندگی ‌آزاد باش!
هان! گذران است جهان شاد باش!

رو به خودت نسبت هستی مده!
دل به چنین مستی و پستی مده!

زانچه نداری ز چه افسرده‌ای
و زغم و اندوه دل آزرده‌ای؟!

گر ببرد ور بدهد دست دوست
ور بِبَرد ور بنهد مُلک اوست

ور بِکِشی یا بکُشی دیو غم
کج نشود دست قضا را قلم

آنچه خدا خواست همان می‌شود
وانچه دلت خواست نه آن می‌شود


صلوات ، هدیه ارزشمندی است که نثار روح علامه بزرگوار میکنیم .

 

بخشش

 

 تو بیشتر از نیاز خویش نمیتوانی بخوری !آن نصف قرص نان را برای کسی که ممکن

است نیاز مند باشد نگه دار !بخشش آن نیست که ؛ آنچه بیشتر از تو به آن نیاز دارم به من بدهی .

بخشش آن است که آنچه را بیشتر از من به آن احتیاج داری به من ببخشی .


جبران خلیل جبران / ماسه وکف

آب گوارا

 

 قل ارایتم ان اصبح ماءکم غوراْ ، فمن یاتیکم بماء معین*

 

بگو : به من خبر دهید ؛اگر آب** از دسترس شما خارج شود ودر زمین فرو رود ، کیست که آب روان وگوارا  برای شما بیاورد ؟!

 


پی نوشت *:آیه۳۰ سوره ملک

پی نوشت **: آب مصداق زلالترین نعمت ها

پی نوشت ***:طبق تاویلی از امام باقر (ع) در این آیه ،اگر امام غایب باشد چه کسی امام (سرچشمه زلال معرفت ) را برای شما ظاهر کند؟

بیل راجرز ! اول سلام

 

 امروز سالگرد حمله ناو آمریکایی وینسنس به هواپیمای مسافربری ایران در آب های خلیج فارس بود....

وقتی خبرنگار از اسحاق ، فرزند یکی از قربانیان حادثه که اکنون برای خودش جوانی شده است ، خواست سخن گوید وپیامی به فرمانده ناو بدهد ؛ تاملی معنی دار کرد وگفت :

-بیل راجرز ، اول سلام.....

 ....وآنگاه نگاه مردانه را به دور دست های افق روانه کرد و بر گونه های سوخته از آفتاب خلیج فارس ، قطره ای آرام سرید.....

چه فریادی است این فریاد سکوت !...